اتوبوس بازار لوبیا قیمت حبوبات حبوبات بسته بندی شرکتی

اتوبوس: بازار لوبیا قیمت حبوبات حبوبات بسته بندی شرکتی اخبار اقتصادی نبض بازار قیمت حبوبات

گت بلاگز اخبار حوادث برای انتقام از او با مدیر شرکت ازدواج کردم , کارمند شرکت که دوستم داشت از ازدواج با من منصرف شد

«ترلان» هنوز 25 سالش نشده بود ولی صورت و رفتارش به زنی میانسال و باتجربه می آمد. مرور خاطرات گذشته بی اختیار اشک را از چشمانش جاری می کرد و آه می کشید

کارمند شرکت که دوستم داشت از ازدواج با من منصرف شد؛برای انتقام از او با مدیر شرکت ازدواج کردم

عبارات مهم : زندگی

«ترلان» هنوز 25 سالش نشده بود ولی صورت و رفتارش به زنی میانسال و باتجربه می آمد. مرور خاطرات گذشته بی اختیار اشک را از چشمانش جاری می کرد و آه می کشید

او گفت: «من در خانواده ای سنتی بزرگ شده است بودم که روابط با مردها جهت پدر و مادرم تعریف خاصی داشت و من و خواهرانم فقط در جلسه خواستگاری اجازه صحبت با پسران را داشتیم. در این شرایط بود که من عاشق شاگرد سوپرمارکت محل شده است بودم. احساس می کردم «رضا» هم به من توجه خاصی داشت. هر روز سر ساعتی که من به منزل می رفتم جلوی در مغازه می ایستاد و با نگاهش حرف می زد. یک سالی رابطه مان در سکوت گذشت.

برای انتقام از او با مدیر شرکت ازدواج کردم , کارمند شرکت که دوستم داشت از ازدواج با من منصرف شد

دیپلم گرفتم و همان سال وارد دانشگاه شدم. اتفاقاً «رضا» هم در همان دانشگاه و رشته من درس می خواند. او یک سال سریعتر از من قبول شده است بود. فکر او ذهنم را آنقدر درگیر کرده بود که تصور می کردم همان مرد رؤیاهایم هست. رفتارهای «رضا» نیز به این احساس دامن می زد. بعد از تمام شدن دانشگاه هر دوی مان در شرکتی شخصی مشغول به کار شدیم. هر روز تنها به علاقه دیدن «رضا» از خواب بیدار می شدم با اینکه او همه ذهن و روحم را تسخیر کرده بود ولی حتی یک بار هم به یکدیگر ابراز علاقه نکرده بودیم. همه عشقم را در خودم می ریختم و همچنان امیدوار بودم روزی بالاخره از من خواستگاری کند. حالا که فکر می کنم می بینم چقدر راحت و خام بودم که تنها به نگاه ها و رفتارهای رضا دل خوش کرده بودم غافل از اینکه همه این رؤیاها ساخته ذهن عاشق من بود.

تا اینکه یک روز صبح…. هنوز هم یادآوری آن لحظات دیوانه ام می کند. «رضا» شاد و سرحال با جعبه شیرینی در دست وارد شرکت شد و در حالی که سرخ و سفید شده است بود خبر ازدواجش را اعلام کرد. نه گوش هایم صدایی می شنید و نه چشمانم چیزی می دید. همه بدنم داغ شده است بود. از وحشت اینکه جلو کسی گریه نکنم به بهانه ای اتاق را ترک کردم… مگر امکان داشت. «رضا» عاشق من بود. همه همکاران هم این را می گفتند. به خودم می گفتم شاید می خواست شوخی کند یا مرا بسنجد. ولی چند روز بعد او همسرش را نیز به شرکت آورد و به همه معرفی کرد.

«ترلان» هنوز 25 سالش نشده بود ولی صورت و رفتارش به زنی میانسال و باتجربه می آمد. مرور خاطرات گذشته بی اختیار اشک را از چشمانش جاری می کرد و آه می کشید

زندگی برایم تیره و تار شده است بود. هیچ امیدی جهت ادامه زندگی نداشتم. من 7 سال در رؤیاهایم با «رضا» زندگی کرده بودم و حالا نمی دانستم چطور همه آن روزها را فراموش کنم. بسته قرص مسکن و لیوان آب کنارم بود. تصویر «رضا» کنارم بود. بسته قرص را داخل لیوان آب خالی کردم و دیگر چیزی نفهمیدم. سه روز بعد در بیمارستان به هوش آمدم. تازه فهمیدم پدرم تصویر «رضا» را کنارم پیدا کرده بود. از آن روز به بعد فقط مادرم در منزل با من حرف می زد. در آن حال و اوضاع نگاه های سنگین پدر زیاد آزارم می داد.

از آن روز به بعد منزل برایم مانند اسارتگاه شده است بود. پدرم دیگر اجازه نمی داد سرکار بروم. با کلی اصرار او را راضی کردم ولی نمی توانست به من اعتماد کند و صبح و عصر همراهم بود. علاوه بر نگاه ترحم آمیز همکارانم، تحمل دیدن «رضا» را هم نداشتم. مدیر شرکت که از شرایطم خبردار شده است بود مرا به دفتر خودش برد و به پدرم قول داد که مراقبم باشد. از آنجا که او هم سنش اوج بود پدرم حرف او را پذیرفت و من کمی به استقلال رسیدم.

هر روز که می گذشت مدیر شرکت به من نزدیکتر می شد. هر لحظه به چشم یک پدر به او نگاه می کردم غافل از اینکه باز هم اشتباه می کردم. یک روز صبح که به شرکت رفتم، رئیسم با دسته گل و شیرینی وارد شد و آنها را روی میزم گذاشت. تعجب کرده بودم. یک ساعتی گذشت تا صدایم زد.

برای انتقام از او با مدیر شرکت ازدواج کردم , کارمند شرکت که دوستم داشت از ازدواج با من منصرف شد

وقتی وارد اتاقش شدم از هر دری گفت اینکه همسرش را از دست داده و فرزندی ندارد و عاشق من شده است و می تواند مرا خوشبخت کند. با شنیدن این حرف ها اول خیلی جا خوردم ولی ناگهان فکری به ذهنم رسید. ماه ها بود که به انتقام از «رضا» فکر می کردم و با شنیدن پیشنهاد رئیسم حس کردم این عالی ترین راهکار هست. پدرم ولی بشدت مخالفت کرد حتی با ترساندن گفت اگر تن به این ازدواج بدهم هرگز مرا به منزل اش راه نمی دهد. ولی من تصمیمم را گرفته بودم و با گرفتن رضایتنامه قانونی به عقد مدیر شرکتمان درآمدم.

شوهرم را دوست نداشتم و فقط جهت فراموش کردن رضا تن به این ازدواج داده بودم. او ثروتمند بود و از هیچ تلاشی جهت شاد کردن من دریغ نمی کرد. بعد از مدتی هم مرا معاون خودش کرد و زیاد کارها و مسئولیت شرکت را به من سپرد. من هم از آن شرایط راضی بودم چون می خواستم «رضا» بفهمد که من بدون او هم خوشبختم. ولی این شرایط فقط یک سال دوام داشت.

«ترلان» هنوز 25 سالش نشده بود ولی صورت و رفتارش به زنی میانسال و باتجربه می آمد. مرور خاطرات گذشته بی اختیار اشک را از چشمانش جاری می کرد و آه می کشید

شوهرم رفتارهای عجیبی می کرد. تلفن همراهش را در منزل اغلب خاموش می کرد. در ماه چند روزی به بهانه کار به شهرستان می رفت. به کارهایش ظنین شده است بودم و بعد از زیرنظر گرفتن او فهمیدم راجع به گذشته اش دروغ بزرگی گفته هست. او همسر و دو فرزند داشت که در شهرستان زندگی می کردند. از اینکه وارد زندگی زن دیگری شده است بودم حالم بد شد. از هنگامی که این واقعیت را فهمیدم دیگر نمی توانستم با شوهرم زیر یک سقف بمانم. او خیلی تلاش کرد که مرا به ادامه زندگی با خود متقاعد کند حتی قول داد از همسر اولش جدا شود ولی من راضی نبودم زندگی زن دیگری را ویران کنم از طرفی چه تضمینی وجود داشت که همان بلایی که سر او آورده سر من نیاورد.

چند هفته ای با همین شرایط در منزل اش ماندم ولی اینکه شوهرم موضوعی به این مهمی را از من پنهان کرده بود عذابم می داد بالاخره مجبور شدم با همان چمدانی که به منزل شوهرم رفته بودم به منزل پدری ام بازگردم. آنها هم همچنان از دست من ناراحتند… ولی می خواهم بقیه عمرم را جهت خودم زندگی کنم نه جهت انتقامجویی از دیگران.

برای انتقام از او با مدیر شرکت ازدواج کردم , کارمند شرکت که دوستم داشت از ازدواج با من منصرف شد

روزنامه کشور عزیزمان ایران

واژه های کلیدی: زندگی | ازدواج | دانشگاه | خبر ازدواج | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : topsblog